تبلیغات

تصویر ثابت

AUZEKNK
درباره ما
ایــن وبگاه بـا هـدف "نـشـر و تـرویـج حکومت فـراگـیـر جـهانی اسلام و قیـام حضـرت ولیعـصـر عجـل اللـه تعالـى فـرجـه و آرمــان های انقلاب اسلامی ایران، الگوها و ارزش های دینی و اسلامی" درحـال فـعـالـیـت مـیـبـاشـد.
همچنین پیرو فرمان مقام معظم رهبری “حفظه الله تعالی” مبنی بر روشنگری در عرصه سیاست و بنابر وظیفه خطیر افسری جنگ نرم، معبر سایبری وب آلفا روایت مستند و مستدل از رویدادهای سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و … را در فضای مجازی دنبال می کند و خود را ملزم به رعایت اخلاقمداری در عرصه روایت و رسانه می داند.
آرشیو مطالب

• آن هنگام که مادرت پیرتر میشود؛
• و چشمهای گرانبها و با ایمان او، زندگی را آنگونه که [زمانی میدید] نمی‌بینند؛
• زمانیکه پاهایش فرسوده میگردند، و برای گام برداشتن نمیتوانند او را یاری دهند؛

✔ در آن هنگام بازوانت را برای یاری او به کار گیر
✔ با خوشی و سرمستی از او نگاهبانی کن،
✔ زمانی که اندوهگین است، بر توست که تا آخرین گام او را همراهی کنی،

┘◄ اگر از تو چیزی می‌پرسد، او را پاسخگو باش،
┘◄ و اگر دوباره پرسید، باز هم پاسخگو باش،
┘◄ و اگر دگربار پرسید، دگربار پاسخش گو،
... نه از روی ناشکیبایی، بلکه با آرامشی مهربانانه...
┘◄ و اگر تو را به درستی در نمی‌یابد، شادمانه همه چیز را برای او بازگو.

ساعتی فرا می‌رسد،
ساعتی تلخ،
که دهان او دیگر هیچ درخواستی را بیان نمی‌کند ...



برچسب ها :
مادر , 

همیشه رفیق پا برهنه ها باش
چون هیچ ریگی به کفششان نیست...



برچسب ها :
رفیق ,  پا برهنه ها ,  دوست ,  فاصله طبقاتی , 

به همسرم مأموریتی داده شد که به صحرای موجاو در کالیفرنیا برود، او باید به سربازان تعلیم نظامی می‌داد. برای اینکه نزدیک شوهرم باشم ،همراه او رفتم !
شوهرم را برای مانور به صحرا فرستادند و من در کلبه ای که در اختیارمان بود تنها ماندم.
گرما حتی در سایه هم شدید بود، غیر از بومی‌های مکزیک که انگلیسی نمی دانستند همزبانی نداشتم.
دائم باد می‌وزید و داغ بود. غذایی که می خوردم و هوایی که تنفس میکردم پر از شن بود.
بقدری ناراحت و افسرده بودم که نامه ای برای پدرم نوشتم و خبر دادم که به زودی برمیگردم چون تحمل اینجا یک دقیقه هم برایم مقدور نیست !!

پدرم نامه مرا فقط در دو سطر پاسخ داد ،که هرگز آنرا فراموش نمیکنم:
◄▐ دو زندانی از یک پنجره در زندان به بیرون نگاه کردند.
یکی از آنها در چشم انداز خود گل و لای و جوی متعفن دید و دیگری وقتی نگاه کرد ستارگان درخشان در آسمان را ... ▌►


آن دو سطر را بارها خواندم و خجالت زده شدم...
با بومیان طرح دوستی ریختم به صنایع دستی آنها ابراز علاقه کردم درباره درختان آن منطقه مطالعه کردم به تماشای غروب و جمع آوری گوش ماهی پرداختم
و از کشف این دنیای جدید چنان به هیجان آمدم که کتاب "بازوهای درخشان "را تألیف کنم !
بهترین چیزها سخت ترین آنهاست !

❤♡
زندگیتون پر از تجربه‌های لذت‌بخش


محمد علی کلی دخترش را

اینگونه به حجاب وا داشت ...

هانا، دختر محمد علی کلی، در مورد یکی از نصایح پدرش این گونه حرف می‌زند:
بعد از مدتها قرار بود پدرم را ببینیم.. به علت شرکت در مسابقات از خانواده دور بود. زمانی که به محل اقامت پدرم رسیدیم، من (هانا) و خواهر کوچک‌ترم، با اسکورت یک محافظ به سویش رفتیم.من و خواهرم لیلا، لباس نامناسبی پوشیده بودیم که قسمتی از بدنمان برهنه بود. 

پدرم مثل همیشه خود را قایم کرده بود تا ما را بترساند و با ما شوخی کند. وقتی همدیگر را دیدیم، به شدت یکدیگر را در آغوش گرفتیم و پدرم ما را، و ما پدررا بوسیدیم. پدرم کمی ما را برانداز کرد و سپس مرا در آغوش خود گرفت و چیزی گفت که هرگز از یادم نمی‌رود!

چشمانش را به چشمانم دوخت و گفت:
هانای عزیزم! همه‌ی چیزهای با ارزش در این دنیا، توسط خداوند با چیزهای مختلفی پوشیده شده و پنهان‌اند.
گفت:
• کجا می‌توانی الماس به دست بیاری؟ بدون شک در اعماق زمین که زیر خروارها
خاک پنهان شده است. 
• کجا می‌توانی مروارید به دست بیاوری؟ در اعماق دریاها و درون پوسته‌ی سخت صدف‌ها.
• کجا می‌توانی طلا به دست بیاوری؟
در اعماق معادن، که زیر لایه‌هایی از سنگ و خاک قرار گرفته و برای به دست آوردنش باید زحمت زیادی متحمل شوی.

سپس با نگاهی تیز و گیرا به چشمانم زل زد و گفت:
دختر عزیزم! بدن تو ارزشمند است؛ 
بسیار با ارزش‌تر از چیزهایی که برایت مثال زدم … 
اگر آن چیزهایی که ارزششان از تو کم‌تر است، آن‌گونه پوشیده بودند، پس تو هم باید خودت را بپوشانی!
(تا به آسانی در دست دیگران قرارنگیری و ارزشت کم نشود)...



برچسب ها :
محمد علی کلی ,  حجاب , 

یک عدّه‌ای در قضیّه‌ی مذاکره و مسئله‌ی مذاکره【سهل‌انگاری میکنند، سهل‌اندیشی میکنند، مطلب را درست نمیفهمند. 】

حالا بعضی‌ها بی‌خیالند - بی‌خیالان جامعه، که هرچه پیش بیاید برایشان اهمّیّتی ندارد، مصالح کشور از بین برود، منافع ملّی نابود بشود - که حالا با آنها کاری نداریم!
امّا بعضی بی‌خیال هم نیستند لکن سهل‌اندیشند، عمق مسائل را نمیفهند. 

وقتی صحبت مذاکره میشود، میگویند آقا شما چرا با مذاکره‌ی با آمریکا مخالفت میکنید؟ خب امیرالمؤمنین هم مذاکره کرد با فلان‌کس، امام حسین هم مذاکره [کرد]. 

خب【اینها نشان‌دهنده‌ی سهل‌اندیشی است، نشان‌دهنده‌ی نرسیدن به عمق مسئله است. این‌جور نمیشود مسائل کشور را تحلیل کرد؛ با این نگاه عامیانه و ساده‌اندیشانه نمیشود به مصالح کشور رسید.】 

اوّلاً امیرالمؤمنین که با زبیر یا امام حسین که با ابن‌سعد حرف میزند، او را نصیحت میکند؛ بحث مذاکره‌ی به معنای امروزی نیست؛ مذاکره‌ی امروزی یعنی معامله، یعنی یک چیزی بده، یک چیزی بگیر.
• امیرالمؤمنین با زبیر معامله می کرد که یک چیزی بده، یک چیزی بگیر؟
• امام حسین با ابن‌سعد معامله میکرد که یک چیزی بده یا یک چیزی بگیر؟ 
[هدف‌] این بود؟ تاریخ را این‌جور میفهمید؟ زندگی ائمّه را این‌جور تحلیل میکنید؟ 

✔ امام حسین رفت نهیب زد، نصیحت کرد، گفت از خدا بترس؛ امیرالمؤمنین زبیر را نصیحت کرد، خاطره‌ی زمان پیغمبر را یادش آورد، و گفت از خدا بترس؛ اتّفاقاً اثر هم کرد، زبیر خودش را از جنگ کنار کشید. 

امروز مذاکره به این معنا نیست؛ برای اینکه ما با آمریکا که شیطان بزرگ است، باید مذاکره کنیم !
یک عدّه‌ای واقعاً با نگاه سهل‌اندیشانه و عوامانه و بدون فهمِ حقیقتِ حال مثال می‌آورند و در روزنامه مینویسند، در سایت مینویسند و در سخنرانی میگویند که چرا امیرالمؤمنین با زبیر مذاکره کرد، شما با آمریکا مذاکره نمیکنید؟ یعنی این‌قدر اشتباه در فهم مسئله [وجود دارد] !



برچسب ها :
مذاکره ,  مذاکره به آمریکا ,  مقام معظم رهبری ,  رهبری ,  آمریکا ,  شیطان بزرگ , 


تعداد صفحات : 120

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |